سرزمین حقیقی ما قلب کسانی است که دوسشان داریم حتی اگر انها را نبینیم.
من واقعا کم اوردم حالا با تمام وجودم دارم احساس میکنم که تو داری با احساست من بازی میکنی و این وحشتناکه

تو خیلی............

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام خرداد 1390ساعت 20:12  توسط غزاله | 

من بعد از این همه وقت اومدم ببخشید اگه این همه دیر اومدم

تو این مدت اینقدر تو بالا و پایین زندگی بودم که کلی از همه چیز دور بودم اما بازم موضوع زندگی من امیر هست

من هنوز عاشقه امیر هستم و بیش از اندازه دوسش دارم اما دیگه شادی قدیم و ندارم وپر از دردم و زندگی برام خیلی سخت شده دیگه همه چیز برام سخت و غیر قابل تحمل شده

کاش خدا کمکم کنه....

یکسال گذشت و پارسال دقیقا تو این زمانا بود که من به امیر زنگ زدم و این قصه شروع شد

یعنی الان میتونم بگم کاش این قصه هیچ وقت شروع نمیشد...نه....نمیتونم

امیر من توام وارد این بازی مسخره کردم ببخش گناهکار منم همه جی تقسیر منه

من بی طاقتم من بدم و تو یه فرشته ای که هیج جرمی نکرده

اما منم گناه دارم تو این سنم با اینکه اول راهم این حقم نیست که اینقدر زود از زندگی سیر شم

همه چی داره بد پیش میره و این خیلی بده

من خسته شدم من دلم میخواد از همه کس و همه چیز جدا شم اما...

امیر فقط یه چیز بدون من دیوونه وار عاشقتم و دوست دارم اما نمیتونم دیگه با هیچ چیز کنار بیام توام کم گناهکار نیستی

فقط بدون کسی مثل من صادقانه دوست نداره و اینقدر بچگونه ازیتت نمیکنه و باهات قهر و اشتی نمیکنه

سعی کن این یادت نره

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1390ساعت 17:2  توسط غزاله | 
پشیمون نیستم از با تو بودن من پشیمونم از اول کار از اون دور دورا.

کاش دیدار اولی در کار نبود کاش دل لرزیدن و عشق اول بچگی نبود که بخوام هر سال بزرگ ترش کنم و اخر به یه عشق بزرگ و به یه پایان عجیب تبدیل بشه.

اصلا حکمت دیدنت چی بود این همه تلاشم واسه رسیدن به تو چی بود اصلا همه چی تقصیر منه من توام وارد این ماجرا کردم توام وارد این بازی وحشتناک کردم توام به درد عشق مبتلا کردم.

نمیدونم اگه به گذشته بر میگشتم بازم با اینکه از اینده خبر داشتم بازم میومدم نامزدیه برادرت و دل بهت میبستم میذاشتم تمام اون لحظه ها تکرار بشه و من بازم کنار تو باشم من دوستت دارم اما چرا من اینجوری شدم مگه میشه

همه چی داره عذابم میده حتی مسائلی که به من مربوط نیست مثل گذشتت گذشته ی من پوچ اما تو دنیا دیده ای من دارم دیوونه میشم نمیخوام ترکت کنم یا که دنبال ارزوهای محالم برم و تو رو تنها بزارم یا اینکه ستاره بشم و خودم و ازت بی نهایت دور کنم من میخوام کنارت بمونم و دیگه فکرای بدم و بزارم کنار فقط  توام قول بده زیادی عاشقم باشی که فقط اینجوری میتونی نیازم و برطرف کنی و من و اهل کنی تو محبت کن و به من عشق بده و من به تو همه چیزم و میدم تو خوبی پس خوبم بمون باشه؟

برام دعا کنید تا بتونم با بلند پروازیام بجنگم و به جدایی تن ندم وبتونم یه عمر برای تو بمونم حتی اگه نتونم با تمام وجودم سعی میکنم که برای تو بمونم و عاشقت باشم

خدایا برای همیشه و همه چی کمکم کن.

+ نوشته شده در  شنبه بیستم فروردین 1390ساعت 10:55  توسط غزاله | 
 

امیرم دوباره جنونم به من برگشته و حالابیش تر از همیشه دلم برات تنگ شده و دوست دارم من دارم از دوریت و عشقت دیوونه میشم.خیلی دوست دارم میتونی درکش کنی خیلی همه ی لحظه هام و همه ی خیابونا من یاد خاطراته تو میندازه من هیچ کس و نمیتونم جایگزینت کنم حالا میتونی معنای عشق و تو وجودم احساس کنی هیچ کس نمیتونه و قدرتش و نداره اندازه من دوست داشته باشه حالا ببین کی عاشق تره من یا تو معلومه اقای من.من تو رو بیشتر میخوام.

راستی این روزا که سرت خیلی شلوغه یاده خاطرهامون میفتی دلتنگم میشی هنوزم دوسم داری خیلی زیاد

من که وحشتناک عاشقتم تو مال منی منم با تمام وجودم مال توام وما سهم همدیگه ایم ما مال همیم ما صاحب یه معجزه ی بزرگ که عشقمون هست هستیم.

بازم میگم دیوونتم.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اسفند 1389ساعت 19:16  توسط غزاله | 
امیر دلم و بد شکستی نخواستی صدام و بشنوی تموم کردی یادم میمونه تو...

حق با تو من مقصر تو اقایی همین طور ادامه بده تا از اقاییت مردونگیت عاشقیت کم نشه قبول من از فردا همون میشم که تو میخوای

تحمل میکنم دیگه حتی نفس نمیکشم قول میدم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم بهمن 1389ساعت 0:2  توسط غزاله | 
 

یاده خوشبختی بخیر!

یاده روزای عاشقی بخیر یاده لرزشای دستمو از تو نوشتن بخیر!

یاده چشمات بخیر یاده صدای قشنگت که بند بند وجودم و میلرزوند یاده ترس با تو بودن همه دروغا بخیر!

یاده شبای خوب وهمه ی خاطرات و همه ی بدی هات بخیر!

یاده لحظه های جداییمون یاده اشک ثبت شده تو چشمام.تنهاییام دل تنگیام وحتی شاید پشیمونیام بخیر!

از همه بیشتر یاده احساسه قشنگم بخیر!

اون همه دعا نذر نیاز واسه رسیدن به کجا؟

من خیی بدم اونقدر بدم که نمیتونم خودم و توصیف  کنم تو چقدر خوبی هر چی باشی با من خوبی و ملاحظم و میکنی اما من شاید جلوت بد باشم ولی پشتت چشمام و رو به هممه بستم اما ولی شاید .........تو........بگذریم ............اقـــــــــــا!

خودمم نمیدونم دلم چی میخواد شاید دلم یه قصر میخواد یه زندگی بی رقیب میخواد یه احساس خوب و یه عشق واقعی میخواد یه دنیا خوشبختی و هر چی دلم میخواست میخواد شایدم دلم ارامش ابدی میخواد ازادی رهایی به همه رویاهام رسیدن میخواد پرواز کردن از این جا رفتن یه جایی که هیچ کس نباشه خودم باشم تنها اونم فقط با یاد تو زندگی کنم با خاطراتت.تا اخر عمرمم اینقدر واست اشک بریزم تا دیگه به اخر برسم میخواد.

شایدم خوشی زده زیر دلم اونقدر خوشم که بهونه میگیرم نمیدونم غم بزرگی دارم اما نمیدونم دلیلش چیه من عشق میخوام من یه کسی و میخوام که بپرستتم بهم ثابت کنه بامن رها بشه اونم با من بیا د یه جای دور اما کسی نیست که نیست!

حالم از این زندگی کثیف بهم میخوره از ادمای بد متنفرم از کسایی که که زندگی کثیفی دارن و هر غلطی دلشون میخواد میکنن و فقط به فکر منفعت خودشونن دخترای بد زنای خراب ازهمه وهمه حالم بهم میخوره.

من فقط میخوام برم میخوام یه روز خوشبختی و تنفس کنم توی یه باغ بزرگ با درختای بلند اونورش یه دریا باشه یه دریای ابی و یه ادم باشه یه ادم کنار من باشه که قدر احساسم و بدونه قدر کارام و بدونه قدر دیوونگیام بچگیام قهر و اشتیام واسه نوشته هام ارزش قائل باشه اونقدر خوب باشه که منم خوب کنه از همه بیشتر فقط با من باشه یه خدا پرست واقعی باشه ایمانش ایمان باشه شبا کنار دریا دعا کنه با خدا راز و نیاز کنه هیچ کس و نگاه نکنه مثل یه فرشته پاک باشه اونوقت منم پاک میشم گناه زیادی ندارم اما اونجوری دیگه بی گناه میشم یه نگام فقط به اونه یه نگاه رو به خدا اونوقت میتونم اروم نفس بکشم رها بشم پرواز کنم یه ادم  پاکــــه... پاکــــــــــــه.... پـــاک....بشم.

خدا فقط ازت یه چیز میخوام فقط یکبار دیگه اون عشق و اون احساس و به من بده بذار دوباره بدجور عاشق باشم وگرنه کمکم کن و بذار واسه همیشه رها بشم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم بهمن 1389ساعت 20:57  توسط غزاله | 
سلام عزیز مهربون

حالت خوبه چقدر حس میکنم ازت دور شدم یا چقدر تو ازم دور شدی انگار به کل دیگه پیشم نیستی واقعی و جسمی هستیا ولی اونجوری که من میخوام نیستی راستی اصالا من چی میخوام؟؟؟

ببین به کجا رسیدیم چرا حرفامون اینجوری شده چرا رنگ عشق توش نیست من دلگیرم اصلا تو فهمیدی دلم بد جور گرفته؟ حس کردی؟ شبا کارم شده یه دنیا غصه اینم فهمیدی؟ چقدر زندگیم سخت شده مطمئنن اینم نفهمیدی.

این روزا عزیزمن بدجور حالم بده هم خودم اذیت میشم هم تو رو بد جور اذیت میکنم فکر نکن نمیدونم یا نمیفهمم خیلیم خوب میفهمم با کارام سوهان روحت شدم خستت کردم اما دست خودم نیست اخه خودمم خستم حس میکنم خیلی یه جوری شدی حس میکنم داری من و تحمل میکنی میدونی اوضاع خیلی بده ولی فقط داری سعی میکنی هزار تا کار میکنی که اوضاع رو درست کنی اخه زندگیته اما من ...بعضی وقتا ازت دلگیر میشم ولی نمیدونم چه طلسمی تو چشمات  داری که تا وقتی میخوام واقعا ازت گله کنم زبونم بند میادو حس میکنم خودم مقصرم شایدم واقعا هستم ولی نیستم اگه ازت ایراد میگیرم اگه بعضی کارات و میبینم و خیلی بهم میریزم واسه اعتماد و اینجور چیزا نیست فقط میخوام خدایی نکرده یه موقع بعضی از این کارا باعث نشه از چشمام بیفتی و...

من ارامش میخوام یه خوشبختی یه زندگی ویه حس عالی اما ...شایدم همشون و دارم شاید...اما من بیشتر از همه یه عشق میخوام یه عشق واقعی .به خدا قسم اگه از ته دل عاشقم باشی دیگه هیچی نمیخوام چون اونوقت که من همه چیز و دارم ولی اشکال کار اینجاست که تو من فقط دوست داری مطمئنم عاشقم نیستی منم عاشقت بودم اما انگار حسم داره مثل تو میشه پس مطمئن باش هر وقت هر احساسی بهم داری منم همون لحظه همون احساس و نسبت بهت دارم شک نکن.

خسته شدم به خدا خسته شدم از پشیمونی از اینکه اینقدر اوضاع سخت شده دیگه گریم داره در میاد حس بدی دارم نکنه من و تو ...من وتو...من وتو...من وتو...

دارم اذیتت میکنم میدونم اما نمیدونم چیکار کنم که اونجوری باشم که تو میخوای وجواب اینو تو هیچ کتابی ننوشته واسه همینه که  داغونم

یه چیز میگم دلگیر نشو تو انتخاب منی و اینده ی منی و کسی هستی که دوستت دارم زیاد ولی تنها مشکلی که وجود داره اینه که تو با اون امیری که من ازش بت ساخته بودم و میپرستیدمش فرسنگ ها فاصله داری.

.واسه همه خاطرات ممنون ولی باز ببخش عزیز مهربون.

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم بهمن 1389ساعت 0:23  توسط غزاله | 

اون همه رنج. سختی. غصه...

میخواستم به کجا برسم .چرا نگام فقط به قله بود؟ چرا فکر میکردم اگه همه سختی ها رو پشت سر بذارم به یه خوشبختی مطلق میرسم؟

اصلا من چی میخواستم چی میخوام و چی دارم وچی ندارم!

من کیم احساساتم چه جوریه قلبم تکلیفش چیه؟

کی میتونه جواب سوالام و بده؟

این بود عشق. رسیدن .قله...

پس چرا من هنوز نگرانم چرا به خوبی ها فکر نمیکنم ذهن من چرا اینجوری شده دارم چیکار میکنم چرا به این چیزا فکر میکنم دیگه میخوام به کجا برسم چرا قانع نیستم فقط خود خواهم و فقط با خودم میگم من من من

من این نبودم افکارم این نبود عقایدم این نبود دوست داشتنم این نبود انتظارم این نبود ارزوهام این نبود من غزاله این نبودم من دیگه خودم نیستم من تغییر کردم من خودخواه بودن و دوست داشتم و دارم اما حالا دیگه خود خواه نیستم.چرا؟ 

احساسم و دوست ندارم قلبم و دوست ندارم چون داره ساز مخالف میزنه نه به موندن راضیه نه حاضر به رفتنه معلوم نیست چه مرگشه

فقط خدا میدونه من چه حالی شدم و حالا ازش چی میخوام چقدر خوبه که من اینقدر به خدا نزدیکم و اینقدر راحت دارمش و از حال من با خبر هست و تک تک لحظه ها با منه و من و تنها نمیذاره

خدایا کمک کن عاشق باشم و...

من...من...من

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم آذر 1389ساعت 21:47  توسط غزاله | 
نمیدونم من هیچی چیز نمیدونم

کجام یا ته کجا رسیدم سختی کشیدم یا ته همه چیز زود رسیدم

همون شخصیت قبل و دارم یا کلی تغیر کردم

من خیلی خیلی خود خواه بودم بیش از اندازه پر غرور بودم اما حالا ...

نه راستی راستی من تغییر کردم اونم فقط برای کنار تو بودن واقعا من چه جوری تونستم اینقدر تغییر کنم و...

ولی اخه من عاشق شخصیت قبلی خودم بودم ایا واقعا میتونم الان این شخصیتمم دوست داشته باشم

بگذریم اگه ادامه بدم خدا میدون تا به کجا میرسم

بریم یه احوال از دوستای عزیزم بپرسم امیدوارم همتون خوب و خوش باشید و از اینکه به من سر میزنید و از نظرای علیتون واقعا ممنون مخصوصا rex و الهه و دانیال و.... و همه و همه

راستی ببخشید اگه دیر به دیر سر میزنم و دیر اپ میشم. دوستون دارم بازم میام.

راستی از همه مهم تر امیرم عاشقتم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم آبان 1389ساعت 14:28  توسط غزاله | 

امیر دوست دارم.خیلی دوست دارم.

من به خاطرت از همه چیز میگذرم فکر میکنم اینقدر برام عزیزی و عاشقت هستم که بتونم خیلی چیزا رو تحمل کنم.

گذشته ها گذشته وگذشته مال تو هست ومن توش نبودم وبه من مربوط نمیشه من زمان الان توام پس فقط به الانم فکر میکنم.

معنای عشق واقعی و با تمام وجود با وجود تو من فهمیدم.

امیر من راستی راستی عاشقتم.خیلی ها دم از عشق میزنن ولی عشق یه حس خیلی عمیق و عجیبیه که هر کسی نمیتونه درکش کنه و به نظر من باید خیلی راه هارو بره و طمع خیلی چیزا رو بچشه تا بفهمه عشق چیه باید درد بکشه اصلا عشق زیباییش به دردشه مخصوصا اگه اون درد و عشق برای تو باشه.

امیر من واقعا عاشقتم تو تپش قلب منی تو مثل نفسام میمونی انگار هر نفسم یاداورتو هست شبا به یادت میخوابم صبح ها اولین چیزی که تو فکرم میاد تویی.

من همه ی این احساس ها و یا حتی این درد و رو دوست دارم چون مقصد نهایی همشون تویی و تویعنی همه چیز.

وباز میگم امیرم دوست دارم.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم آبان 1389ساعت 21:40  توسط غزاله | 
خدایا من و برگردون به همون روزای اول  و من و دوباره عاشق کن.

خدایا بهم صبر بده تا بتونم این همه تلخی و تحمل کنم.

خدایا کمکم کن من طاقت ندارم من نباید جا بزنم من نباید...

چقدر این لحظه ها سخته پر از نگرانی و دلواپسی از همه چی میترسم نفسام خیلی خیلی سخت بالا میان حالا چیکار کنم؟

واقعا عشق اینقدر درد داره واقعا قلب من تحمل این همه درد و داره؟

بزرگترین و بدترین و وحشتناکترین واقعیت زندگی من گذشته ی تو هست خیلی تلخه خیلی تلخ...

دور از باور منه خدایا کاری کن باهاش کنار بیام!

به راستی که تو اصلا اون ادمی که من فکر میکردم نیستی تو با اون امیر من فرسنگ ها فاصله داری از دو دنیای متفاوت هستید...

پس دلیل هنوز جنگیدن من برای تو چی هست؟تو که اون ادم نیستی پس چرا من باز برات بیقرارم؟

اما دیگه دیره واقعا من اون روزا که در حسرت بودنت بودم فکر میکردم که یه روز به اینجا برسم!

چرا من فکر کردم اینقدر گنجایش دارم و میتونم هر دردی و نسبت بهت تحمل کنم چرا ؟

پس حداقل درک کن و بفهم که چقدر برات ارزش قائلم که از همه ی ارزش های خودم گذشتم و فقط تو رو دیدم و تحمل کردم و رو تلخ ترین واقعیت زندگیم که گذشته تو چشمام و بستم.

خدایا کمک کن خیلی کمکم کن.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مهر 1389ساعت 21:10  توسط غزاله | 

"هر چه بر من گذشت حقم بود من بیشتر از این سزاوارم.تو گناهی

نداری زیبا مرگ بر من که دوستت دارم."

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مهر 1389ساعت 18:58  توسط غزاله | 

دلتنگی میدونی چیه؟ همونیه که من هر لحظه دچارشم.

فاصله میدونی چیه؟ همونیه که من بین دو تا مون احساسش میکنم.

عشق میدونی چیه؟ همون چزیه که به خاطر وجود تو در قلب من قرار گرفته.

و بیشتر از همه انتظار میدونی چیه؟؟؟

یه حس وحشتناکه که من همیشه دچارشم و خیلی احساس  سختیه اما نمیدونم چرا باز من میگم تو و باز فریاد میزنم

انتــــــــظار           ....      انتــــــــــــــظار             ....         انتــــــــــــــــظار

"و با همه ی این انتظار ها باز میگم دوستت دارم"

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مهر 1389ساعت 19:28  توسط غزاله | 

امشب مثل هر شب دیگه دلم از دوریت بدجور گرفت اخه دلم برات خیلی تنگ شد اما حیف که خودت تو هیچ کدوم از دلتنگی های من نیستی.دوست ندارم همش برات از غم بگم یا از درد زیاد وجودم بگم اما بدون درد من خیلی زیاده این دلتنگی ها جونم و اتیش میزنه دیوونم میکنه.در تمام لحظه هام همش یاد تو هستم و به هر چیزی بخوام برسم باز اخرش از هر راهی میرم به تو میرسم زندگی بی تو محاله.سخته.حتی ۱ ثانیه.اما همه چیز اونقدر خوب نیست چه جوری بگم احساس خوبی ندارم خیلی زیاد ترس دارم.بهت شک ندارم ولی اگه دوسم نداشته باشی چی؟این بعنی مرگ لحظه هام اگه راهمون جداشه و...بگذریم قشنگ نیست در موردش حرف بزنم.

غم اصلی من گذشته هست با اینکه همه عقیده هام اینه که گذشته گذشته ولی وقتی گذشته بدون تو یادم میاد اون همه رنج.سختی.شب زنده داری ها.التماس ها.دعا ها .اشک ها و گریه های بی امون واز همه بیشتر سردی بیش از اندازه رفتار تو در اوایل اتیشم میزنه و همیشه هزار تا علامت سوال جلوم قرار میگیره که چطوری من تونستم تحمل کنم واقعا این من بودم که اینقدر صبر داشتم.

قبلا ها برای اینکه نداشتمت اشک میریختم ولی حالا دیگه چرا اشک میریزم یعنی واقعا هنوز غمی هست؟

چرا زندگی اینقدر سخت و پیچیدست؟چرا من نمیتونم ادمایی که زیادی دوسم دارن و عاشقم هستن و دوست داشته باشم و تو هم من و نمیتونی دوست داشته باشی.ولی یعنی واقعا تو دوستم نداری؟

کاش میتونستی جواب همه ی سوالام و اونقدر خوب بدی که من برای همیشه مطمئن بشم.اما باز هنوز راه طولانیه من دره ای که جلوم بود و رد کردم و نیفتادم توش ولی خوب الانم روی یک پل هستم که این پل هم روی دره هست پس هنوزم امکان لغزش و ترس از افتادن هست.

اما حالا که کار اینجوری شده و من دیگه اون ادمی که بودم نیستم خیلی از عقایدم و فقط برای باتو بودن تغییر دادم وپشیمونم نیستم هر لغزشی در پل زندگی من وراه رسیدن به تو باعث نابودی کل وجود من میشه اینو باور کن.پس خواهش میکنم برای جلوگیری از لغزش پل کاری بکن و من و اینقدر ساده و راحت به دسته دره نسپار.


              نام تو را آورده ام دارم عبادت مي کنم

                                                                 گرد نگاهت گشته ام دارم زيارت مي کنم

              دستت به دست ديگري از اين گذشته کار من

                                                                 اما نمي دانم چرا دارم حسادت مي کنم

              گفتي دلم را بعد از اين دست کس ديگر دهم

                                                         شايد تو با خود گفته اي دارم اطاعت مي کنم

              رفتم کنار پنجره ديدم تو را . بگذريم

                                                            چيزي نديدم اين چنين دارم رعايت مي کنم

              من عاشق چشم توام تو مبتلاي ديگري

                                                          دارم به تقدير خودم چنديست عادت مي کنم

              تو التماسم مي کني جوري فراموشت کنم

                                                              با التماس اما تو را به خانه دعوت مي کنم

             گفتي محبت کن برو باشد خداحافظ ولي

                                                                رفتم که تو باور کني دارم محبت مي کنم

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مهر 1389ساعت 0:56  توسط غزاله | 
امیرم به من زنگ زد  دلیل زنگ زدنشم همون بود که ملاحضه ی منو میکرد و دوست نداشت که یه موقع برام مشکل پیش بیاد ولی امیرم مشکل کجا بود من همیشه برای با تو بودن هر ریسکی و حاضرم بکنم چون بی نهایت دوستت دارم.

امروز رفتم مدرسه بدک نبود ولی خیلی خسته شدم هنوز شروع نشده کلی درس دادن و بعدشم قراره امتحان و گذاشتن وااااااااای.توی کلاس سعی میکردم حواسم و به درس جمع کنم والبته این کارو میکردم ولی یه دفعه ای میرفتم تو فکر امیر و دوباره هزار تا فکر میومد سراغم و دلم براش بدجور تنگ میشد دوست داشتم زود تر بیام وخونه بهش s بدم وبی نهایت دوسش دارم و براش میمیرم واین یعنی عشــــــــــــــــــــــــق به معنای واقعی.

خدایا کمکم کن و تنهام نذار بینهایت کمکم کن تا تنها نمونم و روزی و برسون که من و امیر به معنای واقعی مال هم بشیم و بهم برسیم خدایا این روز و زودتر برسون وما رو برای هم نگه دار و در پناه خودت حفظمون کن.

"امـــــــــــــــــــــــــــــــــــیـــــــن"

+ نوشته شده در  شنبه سوم مهر 1389ساعت 21:22  توسط غزاله | 
امشب دلم خیلی گرفته.احساسم یه جوریه و نمیدونم چم هست؟؟؟

یه شب از عشق زیادت بال در میارم یه روز از شک کردن بهت دیوونه میشم.تو دوسم داری باشه همون طور که تو عشق منو باور کردی منم عشق تو رو باور میکنم اما من به خاطرت ریسک کردم من با کارام بهت ثابت کردم اما تو چی تو رو خدا یه جوری بهم ثابت کن فقط یه جوری بهم ثابت کن تا از این حال خراب بیام بیرون.

۲ شب هست بهم زنگ نزدی و باهام حرف نزدی یعنی دلت واسه صدای من تنگ نشده چه جوری میتونم این کارت و درک کنم تو که عشق و فریاد میزنی مگه دلت تنگ نمیشه یعنی میخوای برای تبرعه کردن خودت بگی به خاطر اینکه خانوادم شک نکن تماسات و کمتر کردی ولی نه من ناراحتم وخیلی از این کارت دلگیرم با اینکه دوست دارم و دلم واسه صدات خیلی تنگه ولی تحمل میکنم تا ببینم کی میخوای طلسم تلفن نزدنت و بشکنی اصلا میخوام ببینم تا کی تحمل داری.

از پس فردا که شنبه باشه باید برم مدرسه اصلا باورم نمیشه که اینقدر تابستون زود تموم شده و دوباره درس و امتحانا داره شروع میشه.اول مهر و نرفتم ولی جالب اینجاست که دبیر ها همون روز اول درس دادن و حالا شاید یکم عقب افتادم خدا کنه که بتونم درسام و خوب مثل همیشه بخونم و موفق باشم.

خدایا پناه بی کسیام.دل تنگیام.گریه هام ودوست همیشگیم و کسی که تو اوج تنهایی هامم احساسش میکنم و با وجودش ارامش میگیرم فقط خودخودت هستی خدا.هنوز که هنوزه نمیدونم که چطور میتونم همه ی نعمت های خوبی که به من دادی و شکر کنم ولی ارزو دارم همیشه بنده خوبت باشم .

خدایا تو در همه ی لحظه های من همراهم بودی و از اغاز این عشق با من بودی خواهش میکنم در همه ی مراحل دیگه ام بامن باش ومثل همیشه کمکم کن چه از لحاظ عشق و چه از لحاظ دیگر

خدایا هیچ وقت تنهام نذار و قدم به قدم با من باش.شکرگذار همه ی نعمت هایتم

.

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم مهر 1389ساعت 1:42  توسط غزاله | 
امروزم مثل همیشه اومدم از تو که کل وجودمی عزیزمی و زندگیمی حرف بزن بازم اومدم بهت بگم دوستت دارم.

نمیدونم چرا هر چی میگم خسته نمیشم مثل خودت که نفسم شدی این گفتن دوست داشتنتم مثل نفس شده انگار اگه یه روز بهت نگم دوست دارم خفه میشم.مبینی توروخدا من چقدر عاشقم خیلی خیلی خیلی.

دلم میخواد تا اخر عمرم باهات و در کنارت باشم میخوام همه دنیام و باهات تقسیم کنم .دوست دارم مال خود خودم بشی و هرروز هرشب بتونم نگاهت کنم اینقدر که بمیرم.اخه میدونی هر چی نگات کنم ازت سیر که نمیشم بلکه حریص ترم میشم تا هی نگات کنم نگات کنم نگات کنم.

امیرم دلم برات خیلی تنگ شده دلم میخواست الان پیشت بودم و با تمام وجود احساست میکردم.بی نهایت عاشقتم و دیوونه بار میپرستمت و میخوامت با تمام وجود .

چقدر بگم که هر چی میگم انگار کمه و باز باید بگم یه دنیا یه اسمون یه زمین یه عالمه ستاره وو....

"دوســــــــــــــــــــــت دارم"

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم شهریور 1389ساعت 16:30  توسط غزاله | 

"دوستت دارم"

با زیباترین جمله شروع کردم و با همون ادامه میدم.احساس میکنم هر روز دارم بیشتر بهت علاقه مند میشم و هر روز بیشتر عاشقت میشم دیگه مثل قدیما غصه بی احساسیت و نمیخورم اخه این روزا تو با احساس ترین مرد روی زمین هستی خیلی عاشقی من به وجودت افتخار میکنم و دیوونه بار میپرستمت و با تمام وجود میخوامت                                              میخوامت                                  میخوامت.

دلم برات بیش از اندازه تنگ شده و دارم از این دوری میمیرم ولی باز خوشبختانه دیدار نزدیک است.

خدایا من بیش از اندازه و خالصانه به عنوان یک بنده ازت سپاس گزارم چون تو از اول این عشق با من بودی و اینقدر خوب هستی که داری جواب همه ی دعا ها و التماس های من و میدی و همراه منی.

امیرم و در پناهت حفظ کن و دل هر دو مون و عاشق تر کن و مارو بهم برسون."امــــــــــــــــــــــــــین"

        "امیرم دوستت دارم"

                                    "امیرم دوستت دارم"

                                                        "امیرم دوستت دارم"

                                                                          

      

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم شهریور 1389ساعت 23:21  توسط غزاله | 

گفتی دوستم داری و من باور کردم گفتی دلتنگم هستی و من باور کردم و با تمام وجود فریاد زدم دوستت دارم.

اره من بی نهایت دوستت دارم حالا قلب دوتامون بی نهایت تنگ شده .با تمام وجودم عاشقتم و ارزومه تا اخر عمرم کنارت باشم و یه روزی دو تامون مال هم بشیم.

اقای من دیوونه وار دوستت دارم.به رسم همیشگی مواظب خودت باش.

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم شهریور 1389ساعت 22:46  توسط غزاله | 

                           فقط خدایا شکرت.                                                                       

                      بی نهایت شکرت.                              

                                 به خاطر همه چیز

                   

"امیدوارم بتونم بنده ی خوبی باشم و همه ی این نعماتت را جبران کنم"

        

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم شهریور 1389ساعت 21:41  توسط غزاله | 
سلام خوبین؟خوشین؟سلامتین؟

من که فکر کنم خیلی خوبم اخه نمیدونید شوق دیدار چقدر خوبه من دارم از هیجان و شوق وذوق میمیرم اخه برای اولین بار من و امیر قراره همدیگرو به عنوانی غیر از عنوان های قبلی بیبینیم .من پارسال امیرو که دیدم فکر کردم که دیگه شاید تا چند سال دیگه امکان دیدنش نباشه ولی حالا قربون خدا برم چقدر خوبه که حالا باعث شده من بتونم اون ببینم و ...

۱ ساله که ندیدمش وای که چقدر دلم براش تنگ شده ولی اون من و خیلی وقته که ندیده و حالا ۲تامون واسه این دیدار استرس داریم .خدا کنه که به دل امیر بشینم و ازم خوشش بیاد که اگه خدا بخواد حتما میاد. حتما فردا بعد دیدارمون و میام اپ میشم و مینوسم چی شد البته اگه اتفاقای خوب بیفته و حالم خوب باشه.

ولی خواهش میکنم هر کدومتون که دارید الان وبم و میخونید ازتون میخوام که برای فردا دعام کنید که اتفاقای خوبی بیفته و همه چی خوب پیش بره ازتون باز میخوام که با دعاهای زیباتون واسه فردا همراهیم کنید.

دوستون دارم ایشاا... به هر چی میخواید برسید.

 

لحظه دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام ، مستم
 
باز می لرزد دلم ، دستم
بازگویی در جهان دیگری هستم.
 
های ، نخراشی به غفلت گونه ام را ، تیغ!
های ، نپریشی صفای زلفکم را ، دست!
 
و آبرویم را نریزی ، دل!
ـ ای نخورده مست ـ
لحظه دیدار نزدیک است!
 

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم شهریور 1389ساعت 16:20  توسط غزاله | 
امشب دلم دوباره گرفتش اخه دوباره یاد همه ی لحظه های سخت و دلگیرم افتادم یاد قدیما.استرس هام و همه ی بد بختی هایی که کشیدم که به امیر برسم. حالا که یاد اون روزا میفتم میبینم چقدر تحمل داشتم و واقعا چطور تونستم اون همه دردو تحمل کنم خیلی سخت بود خیلی.

همیشه وقتی اون روزا به اینده که الان باشه فکر میکردم یقین داشتم که اگه امیر و داشته باشم همیشه خوش حالم و هیچ وقت گریه نمیکنم و لی حالا باز دارم گریه میکنم اخه چرا؟

تازگی ها نمیدونم چرا زندگیم خیلی عوض شده حالا خیلی از ادما پیدا شدن که دوسم دارن اما نمیدونم چرا"هیچ احساسی بهشون ندارم"شاید به خاطر احساس زیادی هست که به یه کس دیگه دارم و حالا هیچ جایی برای داشتن احساس به کس دیگه ای ندارم ولی از یه طرف میترسم که نکنه من نسبت به همه ی کسانی که دوسم دارن بی احساسم نکنه اونم نسبت به من بی احساس باشه و هر کاری کنه نتونه دوسم داشته باشه؟ این بزرگترین درد منه که دارم چون اون روز روز مرگ منه ولی از یه طرفم وقتی فکر میکنم میبینم عشق من یه عشق واقعیه و اگه قطره ای از اقیانوس عشق بیکرانه من تو وجودش قرار بگیره بیقرار میشه و اونقت عاشقم میشه پس میشه نتیجه گرفت خداوکیلی چقدر عشقم زیاده.

ولی حالا باز از خدا میخوام که تا اینجای کار اینقدر زیاد که کمکم کرد و من از هیچ به اینجا رسوند کاری کنه که من از احساس اون نسبت به خودم مطمئن بشم چون اگه روزی مطمئن بشم که دوسم داره معنای خوشبختی و با تمام وجود احساس میکنم البته تا اینجا هم میگم:"خدایا شکرت"

خدا جونی باز کمکم کن خواهش میکنم.از شما دوستان گلمم میخوام که برام خیلی دعا کنید.

"ویکتور هگو میگه به کسی که دوسش دارید نگویید که دوستش دارید.ویکتورهگو غلط کرده.....دوستت دارم.دوستت دارم.....دوستت دارم."

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم شهریور 1389ساعت 0:6  توسط غزاله | 

می خواهم از تو بگویم

بی آن که در جستجوی قافیه باشم

و بی آن که حتی در جستجوی واژه ها باشم

در این شب ها که گویند عزیزترین شب های خداست

می خواهم از تو بگویم

از تو که عاشقانه دوستت دارم و می دانم که دوستم داری

با ساده ترین کلمات

همراه با همین اشکی که دارد می غلتد و فرو می افتد

می خواهم بگویم دوستت دارم

امشب نه می خواهم برایت از آسمان خورشید بیاورم

 نه می خواهم ستاره ها را برایت بچینم

و نه می خواهم به شهر آرزوها و رؤیاها بروم

فقط ساده و با صداقت

همراه با شاهدی صادق

از اعماق جانی سوخته

با چشمانی بارانی

می خواهم بگویم دوستت دارم

و می خواهم بگویم این نه سخنی است که تنها بر زبان آید

من تقدس عشقت را

بر کرامت وجودم نشانده ام

و اگر سراسر وجودم زیان باشد

یکسره خواهد گفت:

"دوستت دارم
"

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام مرداد 1389ساعت 17:0  توسط غزاله | 
نمیدونم چیکار باید بکنم حالا بین یه دو راهی موندم بین کسی که دوسش دارم وکسی که دوسم داره.

و نمیدونم اینده چی میشه وقسمت من زندگی با کی میشه با کسی که عاشقشم ویا کسی که دوسش دارم.

این دو تا خیلی با هم فرق دارن کسی که من عاشقشم معلوم نیست چه جوریه و حتی نمیدونم چه احساسی بهم داره ولی کسی که دوسم داره کسیه که ظاهر وباطنش شاید  یه جورایی خیلی بهم نزدیکه و واقعا خیلی منودوست داره ولی من باز...  اما...

اگه بخوام غیر از امیر کسی دیگه و انتخاب کنم جواب همه رو چی بدم جواب خدا رو چی بدم که اینقدر نذر ونیاز کردم و التماس کردم تا بهش برسم حالا که رسیدم جا زدم ولی خداییش همش تقصیر خودشه من تمام سعیم وکردم همش محبت کردم که شاید اونم یاد بگیره اما نه اون عوض نشد بلکه داره کم کم من و عوض میکنه ویه ادم بی احساس میکنه ازم فرصت میخواد...

اما شاید من عجولم اما به خدا کم اوردم همش ازم میپرسه که پشیمونی منم خیلی قاطع میگم نه اما میترسم روزی برسه که تو همین وب اعلام کنم که پشیمونم نه از دوست داشتنم بلکه از گفتنم ولی اخه اگه هم نمیگفتم حسرتش همیشه رو دلم میموند.

میدونیند خیلی پر از حرفم وهیچ چیز نمیتونه ارومم کنه من خیلی سختی کشیدم که به این جا رسیدم حتی این وب هم شاهد هست که چه شب ها با اشک پاش نشستم ومطلب نوشتم اما کو چشم بینا وگوش شنوای . از این میترسم مثل همه ی قصه ها روزی اون عاشق بشه که من دیگه بهش هیچ احساسی ندارم.

وقتی جواب sms نمیده انگار دنیا رو سرم خراب میشه ولی شایدم حق داره اخه سرش خیلی شلوغه اون خیلی کار داره همیشه به قول خودش مشتری داره اما باید باور کنه که من خیلی خوبم وهیچ کس نمیتونه مثل من با تمام وجود بهش احساس داشته باشه ولی حیف که اینم باور نداره .

از همتون واقعا میخوام که برام دعا کنید چون من هیچ چز از ایندم وانتخاب سختی که در ایندم دارم نمیدونم خدا کنه هیچ وقت روزی نیاد که من به خاطر فکر کردن بهش وداشتن احساس بهش پشیمون بشم.

"اگه میتونی خواهشن یه کم بهتر باش."

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389ساعت 19:34  توسط غزاله | 

من امشب یه چیز خیلی مهم و فهمیدم اونم اینه که من ...

تا قبل کمتر این احساسو شاید داشتم وشاید فکر میکردم خیلی دوسش داشتم ولی جالب اینجایه کاره که فهمیدم بی نهایت عـــــــــــــــــــــــــــــــــــاشقم ودارم دیوونه میشم حتی نمیدونم باید خوشحال باشم یا نه من هیچ چیز نمیدونم وچقدر بده

اون بی نهایت با تصوراته من فرق داره وجالب اینجای کاره که با اینکه شاید اصلا اون ادم که من فکر میکردم نباشه ولی من هنوز به پاش هستم و حتی پشیمونم نیستم وهم کر شدم وهم کور انگار بدترین ادمم باشه من باز عاشقشم واین چقدر ...

هیچ وقت روزی فکر نمیکردم عاشق یه ادمی مثل اون بشم منی که حتی جرات صحبت کردن رو به هیچ پسری با خودم نمیدادم حالا دارم تمامه تلاشمو میکنم که یه پسر و علاقه مند کنم ای وای که من چقدر بدبخت شدم

حتی اون به من فکرم نمیکنه وای مگه میشه اینکه خیلی بده چرا؟ نباید ایجوری باشه ولی باید بگم عشق من یه عشق واقعی هست چون هنوز عاشقم وپشیمون نیستم ومطمئنم لیاقته عشقه منو داره چون اون بی نهایت خوبه.

عزیزکم هم به خودم وهم به خودت تبریک میگم اخه من امشب فهمیدم که چقدر عاشقم.

 

 

"ای از عشق پاک من همیشه مست

من تو را آسان نیاوردم به دست

 بارها این کودک احساس من

 زیر بارانهای اشک من نشست

من تو را آسان نیاوردم به دست

 در دل آتش نشستن کار آسانی نبود

 راه را بر اشک بستن کار آسانی نبود

 با غروری هم قد و بالای بام آسمان

بارها در خود شکستن کار آسانی نبود

 بارها این دل به جرم عاشقی

 زیر سنگینی بر غم شکست

 من تو را آسان نیاوردم به دست

در به دست آوردنت بردباریها شده

 بی قراریها شده شب زنده داریها شده

 در به دست آوردنت پایداریها شده

با ظلم و جور روزگار سازگاریها شده

 ای از عشق پاک من همیشه مست

 من تو را آسان نیاوردم به دست

 بارها این کودک احساس من

 زیر بارانهای اشک من نشست

 من تو را آسان نیاوردم به دست "

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مرداد 1389ساعت 23:43  توسط غزاله | 
پس فردا "پنجشنبه" تولدمه.پیشا پیش تولدم مبارک چقدر جالبه خودم میخوام در تنهایی خودم برای خودم تولد بگیرم.

با اینکه الان نزدیک یه ماه میشه که دیگه برای امیر غریبه نیستم ویه ادم واقعیم هنوز سردرگمم.

اون اخلاقای به خصوصی داره وواقعا اون خیلی شبیه به تصورات من نیست من حتی الان نمیدونم چه احساسی نسبت بهم داره وازم میخواد بهش فرصت بدم اون میگه دوست داشتنشو نمیتونه بیان کنه درسته برام خیلی سخته چون دوست دارم احساستشو طرف مقابلم بیان کنه ولی چون باز اونه در این موردم کوتاه اومدم فقط از این میترسم که نکنه اصلا دوست داشتن بلد نباشه .اگه بخواد اذیت کنه اگه هیچی براش مهم نباشه واگه کاری کنه خانواده های هردومون بفهمن.البته این کار شاید به ضرر خودشم باشه اما...

اون بی نهایت قشنگ میخنده اون فوق العادست فقط کمی بی احساسو شایدم بی خیال البته خیلیم منم منم داره خب اشکال نداره تازه اولشه از منم فرصت خواسته خودش میگه:" اوضاع خیلیم که فکر میکنی بد نیست فقط باید صبروبردباری کنی".

باشه عزیز من صبرو بردباری میکنم تا ببینم صبر من به کجا میرسه خدا کنه همه چیز درست بشه ولی باز باید بگم که حکمت خدا بود وسرنوشت ما رو تا اینجا رسونده خود خدا مارو بهم رسونده وخودشم بهمون کمک میکنه اگه از اول وبم رو بخونید میبینید که چقدر غیر قابل باوره که تا اینجا رسیدم وچقدر خدای مهربونم همراهم بوده.

"خدا جونم مرسی خیلی دوست دارم"

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مرداد 1389ساعت 15:25  توسط غزاله | 
عزیزم باز برای تو دارم مینویسم اخه میبینی هرچی بدتر میشی انگار منم عاشق تر میشم میدونی دیگه خودم نیستم دارم همه کارایی ومیکنم که تودوست داری وشاید اینجوری دوستم داشته باشی چرا؟ فکر میکنی این کارام برای خودم خیلی اسونه چرا فکر نمیکنی که منم غرور دارم وخیلی ها رو دارم با همین غرورم اذیت میکنم.ولی میدونی جواب همشون خوب داری با زیر پا گذاشتن  غرور من میدی.میدونی برام چقدر سخته وقتی میبینم که در برابر همه ی احساساتم سکوت میکنی میدونی چقدر برام سخته وقتی میشنومت وتا اخرین لحظه های شبم از صدای تو لالایی میسازم.میدونی تازگی ها البته از قدیم بود ولی تو اشک و مقدمه ی خواب من کردی میدونی؟تو اصلا از من چی میدونی؟

هنوز صدتا علامت سوال جلومه که چرا چرا باید من به تو تویی که اصلا تو یه دنیای دیگه ای دل ببندم.وای داره سرم سوت میکشه که تو حالا چه احساسی به من داری یا اصلا احساس داری ولی عزیزم بازم جای شکرش باقیه خیلی داری خوب تا میکنی خوب داری منو عاشق تر میکنی وخوب داری من وبمب بارون احساسات میکنی.

اگه خدا باهام نبودو ارومم نمیکرد وبهم امید نمیداد ودل منو روشن نمیکرد باور کن روزی صد بار با تمامه احساسه زیادی که بهت دارم ترکت میکردم اما چه کنم تو تازه وارد بازیه من شدی ومن انقدر بهت خوبی میکنم که بهم عادت کنی وعاشــــــــــــــــــــــــــــــــــــــق بشی من با تمام وجودم سعی میکنم وبه قیمته جونم خودم وبه اب واتیش میزنم که تو هم روزارو به یاد من سر کنی وشبارو به عشق من طی کنی.

باور کن عاشقت هستم وبا کمک خدا عاشقتم میکنم .من خدارو دارم تو هم اونو داری منو تو یه اندازه خدا رو دوست داریم اونم ما دو تا رو یه اندازه دوست داره من وعاشق کرد حالا میخواد قلب تورو عاشق کنه.

من تو رو به هر قیمتی شده بدست میارم وهمه ی کاراتو تحمل میکنم واز همین جا فریاد میزنم دوستت دارم .

خدا بامنه پس تو هم با منی.من تو رو با تمام وجودم احساس میکنم وتو رو بدست میارم من تو رو با عشقم وایمانم وخدایی که دارم بدست میارم اینو مطمئن باش.

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم مرداد 1389ساعت 23:42  توسط غزاله | 

نمیدونم باید بگم همه چیز شروع شده یا همه چیز ...

حتی از گفتنشم احساس بدی دارم.

ولی مهمترین کارو کردم وخودم وبهش معرفی کردم نمیدونم ولی خیلی صمیمی رفتار کرد واین اطمینانو حتما بهم داد که به هیچ کس نمیگه وبینمون میمونه.

ولی حالا نمیدونم امشب به چی ویا شاید به من یا هرچیه دیگه داره چه جوری فکر مبکنه از یه طرف احساس میکنم بهش نزدیک شدم واز طرف دیگه این احساس بدیو دارم که اگه بعد از اخرین تلفنمون که امروز عصر بود بعدش چی میشه من که دیگه تا اخرش رفتم وحالا اون باور کرد که من واقعا دوسش دارم وخودش میگفت که تو shokهست وحال باز نمیدونم که بعدش چی میشه با هم ارتباط برقرار میکنیم یا اون به خاطر احترامی که برای خانوادم قائله و دوست نداره در موردش فکرای بدی بشه پاشو پس بکشه ودیگر حاضر به هیچ چیز نباشه.

ولی خوشبختانه رفتاراش اصلا سرد نبود واون چندین بار با صمیمیته خاصی اسم منو به زبونش اورد ومن اسممو از دهن اون شنیدم که واقعا چه احساسه خوبی بود.

علاقم به امیر تغییر نکرده وشاید بیشترم شده ولی امیر کمی با اون مردی که من تو ذهنم ازش ساخته بودم فرق داره وشاید از اون مرد من به کل جداست ولی هنوز باز مرد هست ودر قلب منه ولی امروز فهمیدم که این احساس من که اینقدر زیاد بود ومن فکر میکردم شاید بهونه ای توش باشه که اونم منو دوست داره وتو تنهاییاش بهم فکر میکنه فقط توهم بود چون امیر تا قبل از معرفیم منو به کل یادش رفته بود وحتی منو چهار سال پیش تو نامزدیه برادرش با اینکه شاید مقابله من بود ندیده بود ومن چقدر.. چقدر.. ساده بودم وچه احساسه پاکی بود که داشتم وتوهم میزدم که اونم به یادم.

البته همه ی این ها شاید اگر دیشب در افکارم بود شکننده وبرایم ناراحت کننده بود چون امروز دیگر هیچ ترسی ندارم چون به بهترینم اعتماد دارم وچون امروز من دیگر برایش شناخته شدم و حالا بی شک جزوی از افکارش هستم.

خدایا کمکش کن وجودمو درک کنه وبا تمامه احساسه shok ویا اذیت کننده ای که داره منو درک کنه وحاضر به ترکم نباشه و بفهمه که عشق چیه.خدا تا امروز با من بود واز این به بعد هم هست پس باز دست خودش میسپارم من با اینکه خیلی راهم وزود وشاید خوب پیش بردم ولی هنوز رابطه قطعی باهاش ندارم  وهنوز دعا میکنم وازتون میخوام که برام دعا کنید که این اخرین تلفن من با امیر نباشه خواهشن برام دعا کنید.

یکی از دوستامم اسمش مهسا ست اونم عاشقه وخیلی به دعا احتیاج داره وازم خواست که تو وب اسمشو بذارم وازتون میخوام که براش حتما دعا کنید.

دوستای عزیز من به یاد همتون هستم وبرای همتون دعا میکنم.ببخشید اگه بهتون سر نمیزنم اخه من فقط به وب ها میتونم دسترسی داشته باشمو باز میگم که چه تو وب من وهر وب دیگه ای دیدید که گفتن براشون دعا کنید حتما این کارو بکنید چون یک دعا کار سختی نیست ولی یه کمکم خیلی بزرگ به اون طرف میکنه وهیچ وقت خدا رو فراموش نکنید چون من خبلی شکرش میکنم که با من همراه بود ومنو از یه عشقه خاموش حال رسونده به یه عشقی که میشه بهش امید داشت.

"میشه بهش امید داشت"

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام تیر 1389ساعت 0:27  توسط غزاله | 
نمیدونید چه احساس بدی دارم خیلی خیلی داغونم از اضطراب دارم میمیرم اخه فردا به امیر قول دادم که خودمو بهش معرفی کنم وهیچ چیز از بعدش وخوبی ها یا بدی هاش نمیدونم وشاید...

نمیدونید چقدر سخته که من فردا قراره این کارو بکنم واینکه از اینده بعدش میترسم از غریب بودن تنها بودن وهمه چیز وچه کسی میتونه بعد همه ی این مصیبت ها به دادم برسه امشب بیشتر از هرشبی وهر لحظه ی دیگری به دعاهاتون نیازمندم چون خیلی میترسم ودوست دارم هرچی زود تر فردایی که نیومده تموم بشه و دوست دارم که اگر فردا به هر حال با من است بهترین روز زندگیم بشه وتا چندین سال خاطرش با من بمونه هنوز هم باور نمیکنم همان مردی که من همیشه به یادش بودم وبه خاطرش اشک ها ریختم وهمیشه او را ارزویی محال میدانستم وهیچ وقت فکر همچین روزیه ونمیکردم حالا با اون به عنوان یک ناشناس ارتباط دارم واز این میترسم که او مرا به عنوان یک ناشناس دوست داشته باشد ولی اگر هویت اصلیه من را بداند چه احساسی خواهد داشت از اول خدا با من بود وهمیشه قدم به قدم کمکم کرد وباز ازش میخوام که اگر مرا تا لب مرز برده است به طور خوب وشیرینی از این مرز بگذراند خدایا بیشتر از همیشه دوستت دارم وبیشتر از همیشه به حضورت در لحظه هایم نیازمندم خواهش میکنم فردا را برایم اسان کن.

ازتون خواهش میکنم و واقعا میخوام که برایم دعا کنیدوواقعا برام دعا کنید وبا دعاهاتون کمکم کنید خواهش میکنم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم تیر 1389ساعت 21:54  توسط غزاله | 

دیدید گفتم:"خدا هست گفتم هر قدم همراهمه و اینکه در اینده نه چندان دور من کنار امیرم خواهم بود."

حالا نمیگم کنار امیر قرار گرفتم ولی باز خدا رو شکر دوباره یه قدم بهش نزدیک تر شدم.

دیروز وقتی بیرون بودم امیر sms داد باور نکردنی بود چون خودش دفعه قبل گفته بود دیگه بهم smsندیم اینا همش نشونه از وجود خداست واینکه اون بوده با من که باعث شده امیرم به من نزدیک تر بشه دیشب خیلی هوایی شده بودم که بهش خودم و معرفی کنم وتا اخرین قدمم رفتم ولی این کارو نکردم این باعثش خداست که قسمت نشد این کارو کنم ولی دیگه تصمیمم و گرفتم که اگه یکبار دیگه ازم خواست خودم وبهش معرفی کنم حتما این کارو بکنم برای همین منتظرم که ازم بخواد تا منم این کارو بکنم البته باز اگه خدا بخواد وهمراهم باشه نمیدونید چقدر خوشحالم تو این روزا که شعبان وتولده ولی باز برام دعا کنید ونگید خوش به حالم چون من هنوز گام اصلی که معرفیم هست رو بر نداشتم خدا کنه بعد از معرفیمم خوش حال باشم چون نمیدونم چرا ولی بزرگترین ارزومه که قبل از تولدم که اواسطه مرداد با امیر ارتباط داشته باشمو دیگه خودم وبهش معرفی کرده باشم وهمه چیز خوب پیش بره.

"هنوزم محتاج به دعای همتون هستم برام حتما دعا کنید ازتون خواهش میکنم که واقعا برام دعا کنید."

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم تیر 1389ساعت 17:13  توسط غزاله | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
کاروان امدو دلخواه به همراهش نیست با دل این قصه نگویم که به دلخواهش نیست.کاروان امد و از یوسف من نیست خبر این چه راهیست که بیرون شدن از چاهش نیست؟
این وب تقدیم به کسی میکنم که تا ابد عاشقش میمونم.

نوشته های پیشین
خرداد 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
پیوندها
دوستت دارم
صنايع صنايع صنايع
ME&YOU
سعیدوخانومی
نسرین مقانلو
کلبه عشق
درحصار تاریکی
طرلان...رضا...طرلان
حمید رضا
قصر یخی
اجتماعی
persiandl
بازی زندگی
دوست دارم امیرم
نویس از ته خط...
عشق پاک
من و عشقم
alireza
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM